تبلیغات
سیاه جامگان خراسانی - خطبه 3 نهج البلاغه
 
 


<-BlogDescription->

خطبه 3 نهج البلاغه
طبق قرار هر روزه امروز خطبه 3 نهج البلاغه را باهم می خوانیم این خطبه توضیحی مختصر از دوران پس از فوت پیامبر است.
قسمت اول 
خطبه 3
از خطبه‏ های اوست كه به شقشقیه معروف است
هان به خدا سوگند - فلان - جامه خلافت را پوشید و می‏دانست خلافت جز مرا نشاید، كه آسیا سنگ تنها گرد استوانه به گردش در آید. كوه بلند را مانم كه سیلاب از ستیغ من ریزان است، و مرغ از پریدن به قلّه‏ ام گریزان. - چون‏ چنین دیدم - دامن از خلافت در چیدم، و پهلو از آن پیچیدم، و ژرف بیندیشیدم كه چه باید، و از این دو كدام شاید با دست تنها بستیزم یا صبر پیش گیرم و از ستیز بپرهیزم كه جهانی تیره است - و بلا بر همگان چیره - بلایی كه پیران در آن فرسوده شوند و خردسالان پیر، و دیندار تا دیدار پروردگار در چنگال رنج اسیر. چون نیك سنجیدم، شكیبایی را خردمندانه تردیدم، و به صبر گراییدم حالی كه دیده از خار غم خسته بود، و آوا در گلو شكسته. میراثم ربوده این و آن، و من بدان نگران. تا آنكه نخستین راهی را كه باید پیش گرفت و دیگری را جانشین خویش گرفت. (سپس امام مثلی بر زبان راند و این بیت أعشی برخواند كه:) «روز مرا با حیّان، برادر جابر، چه مشابهت و این دو را با هم چه مناسبت - من، همه روز در گرمای سوزان بر پشت شتر بوده و او آسوده، به راحت در خانه غنوده -.» شگفتا كسی كه در زندگی می‏خواست خلافت را واگذارد، چون اجلش رسید كوشید تا آن را به عقد دیگری در آرد. - خلافت را چون شتری ماده دیدند - و هر یك به پستانی از او چسبیدند، و سخت دوشیدند، و - تا توانستند نوشیدند - سپس آن را به راهی در آورد ناهموار، پر آسیب و جان آزار، كه رونده در آن هر دم به سر در آید، و پی در پی پوزش خواهد، و از ورطه به در نیاید. سواری را مانست كه بر بارگیر توسن نشیند، اگر مهارش بكشد، بینی آن آسیب بیند، و اگر رها كند سرنگون افتد و بمیرد. به خدا كه مردم چونان گرفتار شدند كه كسی بر اسب سركش نشیند، و آن چارپا به پهنای راه رود و راه راست را نبیند. من آن مدّت دراز را با شكیبایی به سر بردم، رنج دیدم و خون دل خوردم. چون زندگانی او به سر آمد، گروهی را نامزد كرد، و مرا در جمله آنان در آورد. خدا را چه شورایی من از نخستین چه كم داشتم، كه مرا در پایه او نپنداشتند، و در صف اینان داشتند، ناچار با آنان انباز، و با گفتگوشان دمساز گشتم. امّا یكی از كینه راهی گزید و دیگری داماد خود را بهتر دید، و این دوخت و آن برید، تا سوّمین به مقصود رسید و همچون چارپا بتاخت، و خود را در كشتزار مسلمانان انداخت، و پیاپی دو پهلو را آكنده كرد و تهی ساخت. خویشاوندانش با او ایستادند، و بیت المال را خوردند و برباد دادند.
چون شتر كه مهار برد، و گیاه بهاران چرد، - چندان اسراف ورزید - كه كار به دست و پایش بپیچید و پرخوری به خواری، و خواری به نگونساری كشید، و ناگهان دیدم مردم از هر سوی روی به من نهادند، و چون یال كفتار پس و پشت هم ایستادند، چندان كه حسنان فشرده گشت و دو پهلویم آزرده به گرد من فراهم و چون گله گوسفند سر نهاده به هم. چون به كار برخاستم گروهی پیمان بسته شكستند، و گروهی از جمع دینداران بیرون جستند و گروهی دیگر با ستمكاری دلم را خستند. گویا هرگز كلام پروردگار را نشنیدند - یا شنیدند و كار نبستند -، كه فرماید: «سرای آن جهان از آن كسانی است كه برتری نمی‏جویند و راه تبه كاری نمی‏پویند، و پایان كار، ویژه پرهیزگاران است» آری به خدا دانستند، لیكن دنیا در دیده آنان زیبا بود، و زیور آن در چشمهایشان خوشنما. به خدایی كه دانه را كفید و جان را آفرید، اگر این بیعت كنندگان نبودند، و یاران، حجّت بر من تمام نمی‏نمودند، و خدا علما را نفرموده بود تا ستمكار شكمباره را برنتابند و به یاری گرسنگان ستمدیده بشتابند، رشته این كار را از دست می‏گذاشتم و پایانش را چون آغازش می‏انگاشتم و چون گذشته، خود را به كناری می‏داشتم، و می‏دیدید كه دنیای شما را به چیزی نمی‏شمارم و حكومت را پشیزی ارزش نمی‏گذارم.
(این هنگام مردی عراقی به پاخاست، و نامه‏ای به دست او داد، و امام در آن به نگریستن ایستاد، چون از خواندن نامه بپرداخت، پسر عبّاس گفت: «ای امیر مؤمنان چه شود كه به خطبه بپردازی، و سخن را از آنجا كه ماند بیاغازی» فرمود:) پسر عبّاس، هرگز آنچه شنیدی شعله غم بود كه سركشید، و تفت بازگشت و در جای آرمید. (پسر عبّاس گوید: به خدا سوگند، هرگز بر هیچ گفتاری چنان دریغ نخوردم كه بر این گفتار اندوه بردم، كه چرا امیر المؤمنین نتوانست سخن را بدانجا رساند كه بایست.) (معنی گفته امام «كراكب الصّعبة ان أشنق لها خرم و ان اسلس لها تقحّم» این است كه: اگر سواركار مهار آن - شتر سركش - را سخت بكشد و او سرباز زند، بینی وی بشكافد، و اگر با سرسختی كه دارد اندكی مهارش را سست كند، سر بپیچد و بازداشتن آن برای وی میسّر نباشد. گویند «اشنق‏ النّاقه» هنگامی كه شتر مهار شده، سر را بكشد و بالا برد، و «شنقها» نیز گفته‏اند كه روایت ابن سكیّت است در اصلاح المنطق، و فرمود «اشنق لها» و نگفت «اشنقها» چرا كه این كلمه را مقابل «اسلس لها» نهاده. گویی فرماید اگر سر او را بالا نگه دارد یعنی، آن را واگذارد تا سر خود را بالا نگاه دارد.)
قسمت دوم 
خطبه (3)
و من خطبة له علیه السلام المعروفة بالشقشقیة

أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلَانٌ وَ إِنَّهُ لَیَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّی مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى یَنْحَدِرُ عَنِّی السَّیْلُ وَ لَا یَرْقَى إِلَیَّ الطَّیْرُ فَسَدَلْتُ دُونَهَا ثَوْباً وَ طَوَیْتُ عَنْهَا كَشْحاً وَ طَفِقْتُ أَرْتَئِی بَیْنَ أَنْ أَصُولَ بِیَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْیَةٍ عَمْیَاءَ یَهْرَمُ فِیهَا الْكَبِیرُ وَ یَشِیبُ فِیهَا الصَّغِیرُ وَ یَكْدَحُ فِیهَا مُؤْمِنٌ حَتَّى یَلْقَى رَبَّهُ فَرَأَیْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى فَصَبَرْتُ وَ فِی الْعَیْنِ قَذًى وَ فِی الْحَلْقِ شَجًا أَرَى تُرَاثِی نَهْباً حَتَّى مَضَى الْأَوَّلُ لِسَبِیلِهِ فَأَدْلَى بِهَا إِلَى فُلَانٍ بَعْدَهُ ثُمَّ تَمَثَّلَ بِقَوْلِ الْأَعْشَى
شَتَّانَ مَا یَوْمِی عَلَى كُورِهَا وَ یَوْمُ حَیَّانَ أَخِی جَابِرِ
فَیَا عَجَباً بَیْنَا هُوَ یَسْتَقِیلُهَا فِی حَیَاتِهِ إِذْ عَقَدَهَا لِآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَیْهَا فَصَیَّرَهَا فِی حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ یَغْلُظُ كَلْمُهَا وَ یَخْشُنُ مَسُّهَا وَ یَكْثُرُ الْعِثَارُ فِیهَا وَ الِاعْتِذَارُ مِنْهَا فَصَاحِبُهَا كَرَاكِبِ الصَّعْبَةِ إِنْ أَشْنَقَ لَهَا خَرَمَ وَ إِنْ أَسْلَسَ لَهَا تَقَحَّمَ فَمُنِیَ النَّاسُ لَعَمْرُ اللَّهِ بِخَبْطٍ وَ شِمَاسٍ وَ تَلَوُّنٍ وَ اعْتِرَاضٍ فَصَبَرْتُ عَلَى طُولِ الْمُدَّة وَ شِدَّةِ الْمِحْنَةِ حَتَّى إِذَا مَضَى لِسَبِیلِهِ جَعَلَهَا فِی جَمَاعَةٍ زَعَمَ أَنِّی أَحَدُهُمْ فَیَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَى مَتَى اعْتَرَضَ الرَّیْبُ فِیَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّى صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَى هَذِهِ النَّظَائِرِ لَكِنِّی أَسْفَفْتُ إِذْ أَسَفُّوا وَ طِرْتُ إِذْ طَارُوا فَصَغَا رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ وَ مَالَ الْآخَرُ لِصِهْرِهِ مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ إِلَى أَنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَیْهِ بَیْنَ نَثِیلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِیهِ یخضمون مَالَ اللَّهِ خضم الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِیعِ إِلَى أَنِ انْتَكَثَ عَلَیْهِ فَتْلُهُ وَ أَجْهَزَ عَلَیْهِ عَمَلُهُ وَ كَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ فَمَا رَاعَنِی إِلَّا وَ النَّاسُ الى كَعُرْفِ الضَّبُعِ یَنْثَالُونَ عَلَیَّ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ حَتَّى لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنَانِ وَ شُقَّ عطافى مُجْتَمِعِینَ حَوْلِی كَرَبِیضَةِ الْغَنَمِ فَلَمَّا نَهَضْتُ بِالْأَمْرِ نَكَثَتْ طَائِفَةٌ وَ مَرَقَتْ أُخْرَى وَ فسق آخَرُونَ كَأَنَّهُمْ لَمْ یَسْمَعُوا اللَّهَ سُبْحَانَهُ یَقُولُ تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ سَمِعُوهَا وَ وَعَوْهَا وَ لَكِنَّهُمْ حَلِیَتِ الدُّنْیَا فِی أَعْیُنِهِمْ وَ رَاقَهُمْ زِبْرِجُهَا أَمَا وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِیَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أن لا یُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَیْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَیْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَیْتُمْ دُنْیَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِی مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ
قَالُوا وَ قَامَ إِلَیْهِ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ السَّوَادِ عِنْدَ بُلُوغِهِ إِلَى هَذَا الْمَوْضِعِ مِنْ خُطْبَتِهِ فَنَاوَلَهُ كِتَاباً فَأَقْبَلَ یَنْظُرُ فِیهِ (فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ قِرَاءَتِهِ) قَالَ لَهُ ابْنُ عَبَّاسٍ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ لَوِ اطردت مقالتك مِنْ حَیْثُ أَفْضَیْتَ فَقَالَ هَیْهَاتَ یَا ابْنَ عَبَّاسٍ تِلْكَ شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ فَوَاللَّهِ مَا أَسَفْتُ عَلَى كَلَامٍ قَطُّ كَأَسَفِی عَلَى هَذَا الْكَلَامِ أن لا یَكُونَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام بَلَغَ مِنْهُ حَیْثُ أَرَادَ
قوله علیه السلام فى هذه الخطبة كراكب الصعبة إن أشنق لها خرم و إن أسلس لها تقحم یرید أنه إذا شدد علیها فی جذب الزمام و هی تنازعه رأسها خرم أنفها و إن أرخى لها شیئا مع صعوبتها تقحمت به فلم یملكها یقال أشنق الناقة إذا جذب رأسها بالزمام فرفعه و شنقها أیضا ذكر ذلك ابن السكیت فی إصلاح المنطق و إنما قال علیه السلام أشنق لها و لم یقل أشنقها لأنه جعله فی مقابلة قوله أسلس لها فكأنه قال إن رفع لها رأسها بمعنى أمسكه علیها بالزمام و فى الحدیث أن رسول الله صلى الله علیه و اله خطب على ناقته و قد شنق لها فهی تقصع بجرتها و من الشاهد على أن أشنق بمعنى شنق قول عدى بن زید العبادی
ساءها ما بنا تبین فى الأیدی و إشناقها إلى الأعناق‏


::
:: مرتبط با: دین , نهج البلاغه , اهل بیت(ع) ,
:: برچسب‌ها: خطبه , 3 , نهج البلاغه , شقشقیه ,
:: لینک های مرتبط: تبیان ,
نویسنده : محمد حسن دباغی
تاریخ : دوشنبه 18 شهریور 1392